Account: (login)

More Channels


Are you the publisher? Claim this channel

Search in 126,168,389 RSS articles:

Latest Articles in this Channel:

  • 01/27/12--12:40: ضرب المثل شماره ی 1 (chan 3119680)
      •            آب از دستش نمي چکد!   
      • آب از سر چشمه ِگل است!
      • آب از آب تکان نمي خورد!
      • آب پاکي را روي دستش ريخت!
      • آب در کوزه و ما تشنه لبان مي گرديم!
      • آب را گل آلود مي کنه که ماهي بگيره!
      • آب زير پوستش افتاده!
      • آب، سنگها را مي سايد.
      • آب که يه جا بمونه، مي گنده.
      • آبکش به کفگير مي گه تو سه تا سوراخ داري!
      • آب که از سر گذشت، چه يک ذرع چه صد ذرع – چه يک ني چه صدني!
      • آب که سر بالا رفت، قورباغه ابو عطا مي خونه!
      • آب نمي بيند ورنه شناگر قابليست!
      • آب از او گرم نمي شود!
      • آتش که الو گرفت، خشک و تر مي سوزد!
      • آتش نشاندن و اخگر گذاشتن کار خردمندان نيست.
      • آخر شاه منشي، کاه کشي است!
      • آخر شوخي به دعوا مي کشد.
      • آدم تنبل، عقل چهل وزير را دارد!
      • آدم پول را پيدا مي کند، نه پول آدم را.
      • آدم خوش معامله، شريک مال مردم است!
      • آدم دست پاچه، کار را دوبار انجام مي دهد!
      • آدم دروغگو کم حافظه است.
      • آدم زنده، زندگي مي خواهد!
      • آدم گدا، اين همه ادا ؟!
      • آدم گرسنه، خواب نان سنگک مي بينه!
      • آدمي را به ادب بشناسند.
      • آدم ناشي، سرنا را از سر گشادش مي زنه!

      • آدم همه کاره هيچ کاره است.
      • آرد خودمان را بيختيم، الکِمان را آويختيم!


  • 01/27/12--15:21: ضرب المثل شماره ی 2 (chan 3119680)
  • نشخوار آدمیزاد حرف است:

    اگر پرگویی می کنم ایرادی ندارد، حرف زدن خود نوعی از سرگرمی است.

    نشسته پاک است:

    به شوخی، شخصی است که به تمیزی بدن و جامه اش بی اعتناست.

    نصیب کسی را کسی نخورد:

    همانند: روزی کس را، کس نخورد.

    نطقش کور شدن:

    براثر گفتگو وجنجال سخن کسی قطع شدن، از ادامه صحبت بازماندن.

    نظر زدن :

    به چشم بد نگاه کردن، از نظر عوام چشم زخم بودن.

    نشادرش تند است:

    به شوخی، در کارها شتاب وعجله میکند

    نسیه آخر به دعوا رسیه:

    همانند: معامله نقدی بوی مشک میدهد.

    نزن در کسی را تا نزنند درت را:

    همانند: چو بد کردی مباش ایمن ز افات

    نشترش بزنی خونش درنمی اید

    در نهایت خشم و عصابیت است، سخت آشفته است.

    نرم کردن:

    شخصی را به منظور خاصی مطیع و رام خود کردن

    نرم نرم پوست کندن:

    آرام آرام و به ملایمت کار خود را به ضرر دیگری فیصله دادن

    ضامن بهشت و دوزخش نیستم:

    من وظیفه خودم را به خوبی انجام میدهم وکاری به بد و خوب بعدش ندارم.

    ضرب شستی به کار بردن:

    برای پیشرفت امر خود تدبیری به کار بردن، با هر حیله بر حریف غالب شدن.

    ضرب دستش را چشیده است:

    برتری حریف خود را می داند و جرئت مقابله با او را ندارد.

    ضرر را از هر کجا جلویش را بگیری منفعت است

    آدم عاقل همینکه فهمید راهی را به اشتباهی رفته، برمی گردد.

    طاق ابرو نمودن:

    کاری مخصوص زنان، عشوه گری کردن

    طاقت کسی طاق شدن:

    بیقرار شدن ، آرام خود از دست دادن.

    طبل زیر گلیم زدن:

    پنهان داشتن موضوعی که همه می دانند، پنهانکاری کردن

    طرف کسی را گرفتن :

    پشتیبانی از کسی کردن، از کسی حمایت و طرفداری کردن

    طشتش از بام افتاده :

    راز نهان کسی آشکار شدن، رسوا شده است

    طی نکرده گز کردن:

    بدون مطالعه و نسنجیده دست به کاری زدن

    طوق لعنت برگردن کسی افتادن:

    گرفتار زحمت و دردسر شدن، دچار همسر بد رفتار و بد اخلاق شدن

    طناب گدایی کسی را بریدن:

    از ادامه کمک به کسی خود را رها ساختن

    طمع زیاد مایه جوانمرگی است:

    ادم طمع پیشه غالبا جان خود را به خطر می اندازد

    عاشق چشم و ابروی کسی نبودن:

    مفت و مجانی برای کسی کار نکردن ، بی جهت برای کسی به آب و آتش نزدن.

    عاشقی پیداست از زاری دل :

    همانند: رنگ رخساره خبر میدهد از سرضمیر

    عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد:

    به دست آوردن مطلوب خویش کار چندان آسانی نیست.

    عاقبت به خیر شدن:

    به رستگاری و راه خوشبختی رسیدن

    عاقبت جوینده یابنده بود:

    باجستجو و تلاش به مقصود خود نایل خواهی شد

    عاقبت خشم پشیمانی است.

    از آدم خشمگین کارهای سرمی زند که سپس باعث ندامت اوست.

    عاقبت گذر پوست به دباغ خانه می افتد:

    هر کسی باید روزی حساب اعمال خود را پس بدهد.

    عاقل تا پی پل می گشت، دیوانه پا برهنه از آب گذشت :

    هر مشکل چاره ای دارد، اگر از راه ملایمت نشدباید جسارت به خرج داد.

    عبای ملانصرالدین است:

    چند نفر به نوبت آن را می پوشند، همه از آن استفاده میکنند.

    عجب کشکی ساییدم

    همه چیز بر خلاف انتظار ما از آب درامد

    عذر بدتر از گناه :

    در توجیه کار بد خود دلیل زشت تری آوردن

    عروس تعریفی آخرش شلخته از آب درامد

    با آنهمه تعریفش جنس نامرغوبی از آب درآمد

    گاو بی شاخ و دم :

    آدم تنومند شوریده و احمق، همانند: غول بی شاخ و دم.

    گاو پیشانی سفید:

    معروف و مشهور نزد همه، همه کس او را می شناسد.

    گاو خوش آب و علف:

    کسی که از هیچ نوع خوردنی رو گردان نیست، هر چه پیشش ببیند بدون اکراه و با اشتهای تمام می خورد

    گدا بازی درآوردن:

    مقابل دست و دلبازی ، خست و پستی به خرج دادن

    گدا حیا ندارد:

    بر اثر تکرار خواهش و تمنا آبرویش ریخته شده و شرم نمی کند.

    گذر پوست به دباغخانه می افتد:

    هر کسی سرانجام به نتیجه اعمال خود میرسد، بالاخره روزی بهم میرسیم.

    گاهی به نعل و گاهی به میخ زدن :

    ضمن صبحت و گفتگو کنایه زدن ، همانند : از این شاخ به آن شاخ پریدن

    گذشت آنچه گذشت :

    افسوس گذشته را نباید خورد ، همانند : تقویم پارسالی به کار نمی خورد.

    گذشت بر گشت ندارد:

    بخشیده را پس نمی گیرند، بر آنچه بخشیدی چشم طمع نداشته باش.

    گربه آمد و آن دنبه را برد:

    باید بجنبی و چاره کار خود کنی و گرنه ر نود از تو جلو می افتند.

    گربه را دم حجله باید کشت:

    از آغاز هر کاری باید محکم کاری کرد.

    گر تو بهتر می زنی بستان بزن:

    اگر فقط ادعا نمی کنی چرا کنار گود نشسته ای

    چاله چوله چيزي را پر كردن:

    نواقص را برطرف كردن ، قرضها را پرداخت كردن.

    چاقو دسته خودش را نمي برد:

    هيچ آدم عاقلي به خودش زيان نمي زند، خويشاوند به خودي آزار نميرساند.

    چارديواري اختياري:

    محترم بودن خانه و زندگي هركس، اختيار زندگي و محدوده خود را داشتن

    چار ميخه كردن:

    پي و پايه چيزي را محكم و استوار كردن ، محكم كاري كردن

    چارتكبير زدن :

    ترك كسي را براي هميشه گفتن، يكباره از چيزي چشم پوشيدن

    چاه كن هميشه در ته چاه است:

    هر بدي و ظلم به ديگران در پايان گريبانگير خود آدم ميشود. همانند: چه مكن بهركسي،اول خودت دوم كسي.

    چشم و همچشمي كردن:

    رقابت كردن با ديگران ، هم طرازي نمودن با اطرافيان

    چشمها چهار تا شدن:

    دندش نرم ميخواست چنين كاري نكند، از تعجب چشمها را گشاد كردن.

    چشم وگوشي كسي باز بودن:

    از همه جا آگاه بودن، درجريان امور قرار داشتن، آدم با تجربه و فهميده

    چشم و گوش بسته :

    از هيچ جا و هيچ چيز باخبر نبودن، چيزي نياموخته و بي تجربه

    چشم ودل سير است:

    به هيچ چيز اعتنايي ندارد، اختيار نفس خود را دارد

    رکاب دادن :

    سر موافقت داشتن - مطیع شدن

    رگ خواب کسی را به دست آوردن:

    نقطه ضعف پیدا کردن- کسی را تابع اراده خود کردن

    رگ دیوانگیش گل کردن:

    از شدت خشم دست به کارهای نامعقول و غیر طبیعی زدن

    رگ عیرتش جنبید:

    حس شهامت و جسارتش تحریک شد.

    رنگ به رنگ شدن:

    از شدت شرمندگی رنگ به صورت آوردن- تغییر رنگ رخسار

    روبراه بودن:

    مرتب و آماده بودن - سرسازش داشتن

    روبرو بودن به از پهلو بود:

    لذت هم صحبتی دو نفر و برخورداری از دیدن یکدیگر بیشتر و بهتر است

    روبرو کردن :

    مواجهه دادن دو نفر برای کشف مطلبی

    روبند کردن کسی:

    در پیشرفت کار خود از حجب و حیای کسی استفاده کردن

    روده بزرگه روده کوچیکه را خورد:

    از شدت گرسنگی بیتاب شده - سروصدای شکم گرسنه درآمده

    روده درازی کردن:

    یکریز حرف زدن - پرگویی و وراجی کردن

    روز از نو روزی از نو:

    هرروز برای خود به تلاشی جداگانه نیاز دارد

    روزه شک دار گرفتن:

    در امور و یا کارهای که احتمال شکست و زیان است وارد شدن

    رو که بدهی آستر هم می خواهد:

    از خوشرویی و مهربانی کسی بهره جویی کردن

    روغن چراغی ریخته وقف امامزاده :

    منت گذاشتن خشک و خالی و بی خاصیت

    میخ دوز شدن (میخکوب شدن):

    محکم در جای خود ماندن، بشدت مات و مبهوت شدن.

    میخ دو شاخ برزمین فرو نرود:

    با دوئیت و نفاق کاری از پیش نمیرود و منافع مشترک را از بین میبرد.

    میخش قایم است:

    اساس کارش استوار است، پشتیبانش پر زور و قوی است.

    میخ طویله پای خروس:

    کسی که قد کوتاه و پستی دارد، آدم قد کوتاه

    میخواهد از آب بگذرد و پایش هم تر نشود:

    در پی سودجودیی می افتد ولی کمترین زحمت و خرجی را متحمل نیست.

    میخواهی عزیز شوی یا دور شو یا کور شو:

    همانند: آب که در گودال بماند می گندد، دوری و دوستی.

    میدان دادن به کسی:

    فرصت کار و فعالیت به کسی دادن ، ا جازه زور آمایی دادن.

    میدان را خالی دیدن:

    به هر عملی دست زدن، خود را مصون از دیگران دانستن.

    میرزا بنویس:

    نامه نگاری که در نگارش هر مطلب تابع دیگری است و از خود اراده ندارد.

    میرود از آسمان شوربا بیاورد:

    بسیار بلند قامت است ، روز بروز بلندتر میشود.

    میرزا قلمدانی است:

    نویسنده کم مایه و بی سوادی است.

    میرغضبی آهسته ببر ندارد:

    همانند: دشمنی آهسته بزن ندارد.

    میرزا قشمشم:

    آدمی با لباسهای جلف و قیمتی، لوس و خودخواه 

    کاسه چه کنم در دست داشتن:

    دچار درماندگی و سرگردانی بودن، همیشه از بخت خود شاکی بودن.

    کاسه و کوزه را سرکسی شکستن:

    دق دلی خود را به سرکسی خالی کردن.

    کاسه و کوزه کسی را بهم زدن:

    وسایل زندگی کسی را بهم زدن، سبب آزار و اذیت کسی شدن

    کاسه همان کاسه است و آش همان آش:

    چیزی تغییر نیافته و کارها برهمان منوال پیشین است.

    کاش پاهایم شکسته بود:

    اگر می دانستم نتیجه کار اینطور است هرگز نمی رفتم.

    کاش دوقلو بودی:

    به شوخی، خودت تنها اینقدر لوس و بی مزه بودی.

    کاسه از آش گرمتر:

    به  دلسوزی بیش از اندازه تظاهر کردن

    کاسه ای زیر نیم کاسه بودن:

    سری در پشت پرده وجود داشتن، راز مهمی در کار بودن

    کاسبی کاه سابی است:

    زیرا به اندک سودا و خرید و فروشی قانع است.

    کار یک شاهی صنار نیست:

    آن طور هم که تصور کرده ای کار  آسانی نیست.

    کاری را پخته کردن:

    مقدمات انجام و اجرای کاری را فراهم کردن

    کار یکبار اتفاق می افتد:

    در هر کاری باید شرط احتیاط و پیش بینی را فراموش نکرد.

    کار و بارش چاق بودن:

    دارای ثروت ومال فراوان بودن، همانند: دماغش چاق بودن

    کاری بکن بهر ثواب ، نه سیخ بسوزد نه کباب:

    اگر واسطه کار خیری هستی انصاف و عدالت و حق را رعایت کن.

    چرتش پاره شده :

    یکه خوردن و بسختی پریدن از خواب

    چراغ هیج کس تا صبح نسوزد:

    روزهای خوش و خوشبختی های انسان دایمی و پایدار نیست.

    چراغ پای خودش را روشن نمی کند:

    همانند: کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.

    چر اندر چار گفتن:

    سخنان بی معنی و بی سروته گفتن ، یاوه گویی کردن

    چاه نکنده منار دزدیدن:

    بدون تهیه نقشه و مقدمات امر دست به کار شدن.

    چشم آب نخوردن:

    انتظار درست شدن کاری را نداشتن ، باور نکردن

    چشمت را درویش کن:

    نظر پاک باش و حرمت را نگهدار، شتر دیدی ندیدی

    چشم بسته غیب گفتن:

    سخن گفتن از بدیهیات ، صبحت چیزی که شنونده قبلا از آن اطلاع  دارد.

    چشمت روز بد نبیند:

    همان بهتر که نبودی و ندیدی که چقدر تاثرآور بود.

    چشم کسی آب نخوردن:

    تصور انجام کاری یا امری را مشکل دانستن، امید نداشتن

    میان دعوا حلوا خیر نمی کنند:

    منتظری در حین دعوا و زد و خورد حرف خوش و خوردنی نثار هم کنند، نتیجه دعوا خسارت و زیان است.

    میان دعوا  اوقات تلخی نکن:

    به شوخی، چون کسی خشمگین گردد و بنای بد حرفی بگذارد برای آرام کردن و خندانیدن او چنین می گویند.

    میان حرف کسی دویدن:

    حرف کسی را بریدن، به میان حرف کسی حرف آوردن

    میان تهی تر از طبل:

    شخص پرمدعا و بی هنر

    میان بستن:

    برای انجام کاری آماده شدن

    میان دعوا نرخ معین می کند:

    مقصود خود را در موقعی نامناسب و غیر منتظره بیان داشتن

    میان دو سنگ آرد خواستن:

    آدم طمعکاری است، در پی سودجویی و استفاده است.

    میان زمین و آسمان ماندن:

    سرگردان کار خود بودن ، سرگشته و حیران ماندن

    میان دو نفر را بهم زدن:

    ایجاد  نفاق و کدروت بین دو نفر

     


  • 01/27/12--15:32: ضرب المثل های جهان (chan 3119680)
  • انگلیسی: طمع به همه چیز، از دست دادن همه چیز است.
    ترکی: پایان جدایی ملاقات مجدد است.
    عربی: هیچ کس را وادار به دو کار نکن، جنگیدن و زن گرفتن.
    تازی: پرده اشک را با سوالات پاره کن!
    انگلیسی: ضربات کوچک درختان بزرگ را از پای در می آورند.
    ایتالیایی: معنی همه چیز دانستن هیچ ندانستن است.
    تازی: مشورت با کسی کن که تو را به گریه می اندازد نه با کسی که تو را می خنداند.
    روسی: برای کسی که شکمش خالی است، هر نوع باری سنگین است.
    ژاپنی: «ملاقات» آغاز جدایی است.
    دانمارکی: وقتی که آش از آسمان می بارد گدا قاشق ندارد.
    لاتین: « مردگان» بهترین مشاورانند.
    لهستانی: یک دروغگو می تواند دور دنیا برود ولی نمی تواند مراجعت کند.
    یونانی: همه کس قوم و خویش آدم ثروتمند است.
    فارسی: پیکان از جراحت به در آید و آزار در دل بماند.
    عربی: «عشق» را نمی شود با پنهان کردن پنهان کرد.
    سوئدی: «مرگ» آخرین پزشک است.
    آفریقایی: یک دوست خوب را با هر دو دستت نگاهدار.
    فارسی: مرد حکیم خرده نگیرد بر آینه.
    یونانی: یا حرفی بزن که از خاموشی بهتر باشد یا خاموش باش.
    اسپانیولی: بدی اشخاص احمق، هم تراز نیکی اشخاص عاقل است.
    فارسی: صدقه، راه به خانه ی صاحبش می برد.
    لاتین: یگانگی هدف، دوستی ایجاد می کند.
    اسپانیولی: مرد برای آسایش زن می گیرد و زن به خاطر کنجکاوی شوهر می کند.
    فارسی: «علم» از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن.
    طبرستانی: به من رفیقی بده که با من گریه کند، دوستی که با من بخندد را خودم پیدا می کنم.
    فنلاندی: همیشه کمی بترس تا هرگز محتاج نشوی زیاد بترسی.
    اسلواکی: تا وقتی که «زبان» زنده است «ملّت» نمرده.
    بوسنی: مرحله اول بلاهت آن است که خود را عاقل بدانیم.
    لهستانی: یک کلید طلایی به هر دری می خورد.
    بلژیکی: متنبه کردن بهتر از متنبه شدن است.
    انگلیسی: شوهر به مرد کن نه به پول.
    مثل ایتالیائی  :عشق یعنی ترس از دست دادن تو.
    مثل  لاتینی : اندیشه ی گوینده از گفتارش مهم تر است.
    مثل انگلیسی: یک متر یک متر سخت است ولی یک سانت یک سانت مثل آب خوردن است.
    مثل مصری  : تندرستی ، تاجی است بر سر انسان سالم ولی هیچ کس جز یک بیمار این تاج رانمی بیند . 
    ضرب المثل ژاپنی : باید حریف را به کمک حریف دیگری بدام انداخت
    مثل هندی : سکوت هرگز اشتباه نمی کند  و هر چه طولانی تر باشد ، بهتر قضاوت می کند
    مثل قدیمی : اگر سخن نقره است ،خاموشی طلا است


  • 01/27/12--15:33: ضرب المثل آلمانی (chan 3119680)
  • مثل آلمانی : گاهی دروغ همان کار را می کند که یک چوب کبریت با انبار باروت می کند .
    مثل آلمانی : بهتر است دوباره سؤال کنی تا اینکه یکبار راه اشتباه بروی .
    مثل آلمانی : زمان دوای خشم است.
    مثل آلمانی : عشقی که توأم با حسادت نباشد دروغی است .
    مثل آلمانی : در برابر آن کس که عسل روی زبان دارد ، از کیف پولت محافظت کن .
    مثل آلمانی : روزیکه صبر در باغ زندگیست بروید به چیدن میوۀ پیروزی امیدوار باشید .
    مثل آلمانی :  تملق سم شیرین است .
    مثل آلمانی : به امید شانس نشستن همان و در بستر مرگ خوابیدن هما
    مثل آلمانی : سند پاره می شود ، ولی قول پاره نمی شود .
    مثل آلمانی : کمی لیاقت ، جوهر توانایی در موفقیت است .
    مثل آلمانی : زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبۀ خرابه هم زندگی می کنند .
    مثل آلمانی : کسیکه در خود آتش ندارد نمی تواند دیگران را گرم کند .
    مثل آلمانی : افتادن در گل و لای ننگ نیست، ننگ در این است که در آن جا بمانی.  
    مثل آلمانی : افتادن در گل و لای ننگ نیست ، ننگ در این است که در همانجا بمانی .
    مثل آلمانی : بدون دوستان به سر بردن بدتر از داشتن دشمنان است.
    مثل آلمانی : برای مرد گرسنه ساعت هر چند بخواهد باشد هنگام ظهر است.
    مثل آلمانی : یک دروغ تبدیل به راست می شود وقتی که انسان باورش کنید.
    مثل آلمانی : بهترین توبه، خودداری از گناه است.
    مثل آلمانی : اگر می خواهی قوی باشی نقاط ضعف خود را بدان.
    مثل آلمانی : بسیاری از افراد در موقعی که برنده می شوند می بازند و بسیاری دیگر وقتی که می بازند، برنده می شوند.
    مثل آلمانی : خالی ترین ظرفها، بلندترین صداها را می دهد.
    مثل آلمانی : برای مرد گرسنه ساعت هر چند بخواهد باشد هنگام ظهر است.
    مثل آلمانی : هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود. 


  • 01/27/12--15:36: د استان شماره 1 (chan 3119680)
  • چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

    بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

    دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

     اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

     معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

     


  • 01/27/12--15:38: لیوان آب و مشکلات (chan 3119680)
  • استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
    استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
    شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
    شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

    شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
    فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!


  • 01/27/12--15:40: زندگی ... (chan 3119680)
  • مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 

    -  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

    -   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

    -   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

    -  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

    -  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

    -  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !

     


  • 01/27/12--15:44: توهم (chan 3119680)
  • این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

    این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

    وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

    راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

    با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

    این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

    خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

    هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

    تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

    تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

    تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.

     نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند

    از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

    دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

    وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.

     


  • 01/27/12--15:46: زندگی تز نظر یک ریاضیدان (chan 3119680)
  • روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت : 
    اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1
    اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10
    اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100 
    اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000
    ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000
    صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد 
    و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران . 

     


  • 01/27/12--15:51: ساختن روح (chan 3119680)
  • آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .
    عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .
    آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .
    مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.
    سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .